می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

 

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 11:20  توسط   | 

 

 

حر من حرف توئه، تو بگی بمون یا بگی برو

 

میدونی تورو باز دوست دارم

 

 

 

همه چی دست توئه ، هرچی تو بگی هرچی تو بخوای

 

بیای و نیای باز دوست دارم

 

 

 

دوست دارم

 

دوست دارم

 

 

 

تو اگه بخوای میتونی غمامو دور بکنی

 

ثانیه های تاریک منو پر نور بکنی

 

 

 

تواگه بخوای میتونی شبامو کنار بزنی

 

دنیارو دارم اگه بگی تا ابد مال منی

 

 

 

وقتی غمگینه دلم ، با صدای تو با نگاه تو

 

همه چی یهو باز عوض میشه

 

 

 

وقتی که غمگینه دلم، هر جا که هوات نزدیک منه

 

دلم میزنه تا بیاد پیشت

 

 

 

بیاد پیشت

 

بیاد پیشت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 10:49  توسط   | 


 

بازنده‌تر از خودم فقط من بودم
هی باختم و دوباره بازی خوردم
یک برگ برنده کاش تو دستم بود
ای کاش که یک بار منم می‌بردم

هرکس که به من رسید آتیشم زد
خاموش شدم بس که به من انگ زدن
من لال شدم بس که به من نه گفتن
من سنگ شدم بس که به من سنگ زدن

از اول قصه سهم من تنهایی
از اول قصه با خودم درگیرم
خاموش‌ترین ستاره بودن سخته
من حسرت خواب‌های بی‌تعبیرم

من ساکت و ساده بودم و خط خوردم
تنها و پیاده بودم و مات شدم
از قاب بزرگ زندگی جا موندم
از عکسای یادگاریم کات شدم

هرکس که رسید اعتمادم رو کشت
هرکس که رسید قلبش از آهن بود
ای کاش که آسمون نگاهم می‌کرد
ای کاش یکی، فقط یکی با من بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 15:33  توسط   | 



تو را ببینم؛

می‌بوسم

نوازشت می‌کنم

 

برایِ تو خواب تعریف می‌کنم

 

تو را ببینم،

بغل می‌کنم

تمامِ رویاهایَ‌م را می‌بینم

وَ به تمامِ آرزوهایَ‌م

می‌رسم

 

تو را ببینم

خوب می‌شوم، آقا می‌شوم

به تو سلام می‌دهم

نماز می‌خوانم

 

وَ تو را شکر می‌کنم

 

تو را ببینم خیلی دوستت دارم

آخ!

تو را ببینم،

چه‌قدر کار دارم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 21:31  توسط   | 

 

 

 

 

 


 

دلتنگی آدم را کال می‌کند
پخته می‌کند
می‌رقصاند


دلتنگی آدم را خسته می‌کند، می‌میراند
آدم می‌کند


خسته می‌کند، می‌کشد
می‌کشد با خودش به‌ هیچ‌جا می‌برد
به هیچ‌جا می‌رسد
پخته را کال وُ
خواب را خام می‌کند، می‌کشد


دلتنگی راه را دور می‌کند!


راه را دور می‌کند وُ
رسیدن را، بعید می‌کند
دشنام را دوست داشتن می‌کند وُ
قشنگ را، دشنام


تاب را تاب می‌دهد، بی‌تاب می‌کند
سراغِ دلِ تنگَ‌ش می‌رود وُ
کار را
خراب می‌کند!


ضایع می‌کند
کم می‌کند
دستِ آدم را رو می‌کند


دلتنگی،
آدم را عاشق می‌کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 21:51  توسط   | 




وقتی تو باز می گردی، کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است.

 و اشتیاق لمس تو شاید شرم قدیم دستم را مغلوب می کند

 وقتی تو باز می گردی. پاییز با آن هجوم تاریخی می دانیم باغ بزرگمان را از برگ و بار تهی کرده است.

در معبرت اگر نه فانوس های شقایق را روشن می کردم و مقدم تو را رنگین کمانی از گل می بستم وقتی که باز می گشتی.

وقتی تو نیستی گویی شبان قطبی ساعت را زنجیر کرده اند

و شب بوی جنازه های بلاتکلیف می دهد.

 و چشم ها گویی تمام منظره ها را تا حد خستگی و دلزدگی از پیش دیده اند وقتی تو نیستی.

 وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومی است

و دوستت می دارم رازی است که در میان حنجره ام دق می کند.

 وقتی تو نیستی من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی که توپ های کوچک بازی، گل های کاغذین گلدان ها، تصویر های صامت دیوار و اجتماع شیشه ای فنجان ها حتی از دوری تو رنج می برند.

 و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

 اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند و انعکاس لهجه شیرینت هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد، بی تو چگونه نگیرد دلم؟

ای راز سر به مهر، رمز شگفت اشراق، ای دوست، آیا کجاوه تو از کدام دروازه می آید تا من تمام شب را رو سوی آن نماز بگذارم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 21:31  توسط   | 



باید قبل از هر چیز برایت بگویم که من با تمام آدم های اطرافت تفاوت دارم.

 نمی توانم با دسته گل های آن چنانی و سرزده از راه برسم و غافل گیرت کنم.

 و یا برای یک دعوت دوستانه تو را به بهترین رستوران شهر ببرم.

 نمی توانم سلام هایت را با جواب های خشک و بی روح پاسخ دهم و بعد روبرویت بنشینم و از هوای آفتابی امروز بگویم.

 هرچه با خود کلنجار می روم می بینم که نه من اهل این مقدمه چینی های عامیانه نیستم.

پس بگذار بروم سراغ اصل مطلب و قبل از هر چیزی بگویم

 که من تمام امروز را دنبال بهانه ای می گشتم تا برای این لحظه حرفی آماده کنم.

 اما حالا ترجیح می دهم سر صحبت را با همان سلام و احوال پرسی های معمولی باز کنم.

بعد دنبال حرف های تازه بگردم تا به تو ثابت کنم من با تمام آدم های اطرافت متفاوتم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 21:25  توسط   | 



تو از کدام شعر به خوابم آمدی که من هنوز به رویاهایم مشکوکم؟! آخر قرار نبود اینقدر ساده بیایی و بنشینی کنار هر روزهای نگرانم. تو همان هستی که هر بار همراه نسیم از این خانه گذشتی . عطرت تمام حیاط را پر کرد و ما همیشه این عطر خوش را به پای گلهای باغچه نوشتیم. اغراق نیست اگر بگویم تو گرما بخش این چهار دیواری کوچک هستی و آنقدر ناگهانی از راه میرسی که مجالی ندارم برای اینکه به رسم ادب جلوی قدمهایت بایستم و سلام بگویم و گرنه این حرفهای تاریخ گذشته ی من که همیشه پذیرای تو بوده و هنوز هم هست. فقط بگو کدام شعر؟!.... فقط بگو کدام شعر تو را به رویای من می آورد؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 23:8  توسط   | 

 

 

 

 

 

کجا گمت کردم تو این شب جاری
هنوز میخوابم هنوز بیداری
هنوز خوشبینی به سبزی فردا
کجا گمت کردم کجای این دنیا
ما اهل هم بودیم هم شب و هم فانوس
کجا گمت کردم کجای این کابوس
پشت کدوم ابر بارونی پاییز
کجای این هق هق این گریه ی یکریز
شاید که برگردی
شاید که پیدا شی
شاید که آغازی در انتها باشی
تمامه دیروز و پی تو میگردم
کجا گمم کردی 
کجا گمت کردم
ما اهل هم بودیم هم شب و هم فانوس
کجا گمت کردم کجای این کابوس
پشت کدوم ابر بارونی پاییز
کجای این هق هق این گریه ی یک ریز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 2:54  توسط   | 








تو را بانو ناميده ام

 

بسيارند از تو بلندتر،بلندتر

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر

 

بسيارند از تو زيباتر،زيباتر.

 

اما بانو تويي.

از خيابان كه مي گذري نگاه كسي را به دنبال نمي كشاني.

 

كسي تاج بلورينت را نمي بيند،

 

كسي بر فرش سرخ زرين زير پايت نگاهي نمي افكند.

 

و زماني كه پديدار مي شوي

 

تمامي رودخانه ها به نغمه در مي آيند در تن من،

 

زنگ ها آسمان را مي لرزانند،

 

و سرودي جهان را پر مي كند.

 

تنها تو و من،

 

تنها تو و من،عشق من،

 

به آن گوش سپرديم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 19:10  توسط   |